اول اردیبهشت ماه برای سعدی اختصاص یافت تا یکبار دیگر خردمندان و صاحبنظران گردهمایی داشته باشند و در آثار سعدی بیشتر تحقیق و تفحص کنند. شاید نکاتی را که خردمندان قبلی فراموش کرده یا بجا گذاشتندُ آنها با دید بازتری به آن بپردازند. آنچه که برای من و امثال من که به عنوان قشر عامی فقط و فقط با اندک اطلاعاتی که داریم سعدی را از دیدگاه خودمان دوست داریمِ در آن بود که یکبار هم در مجلس ویژه ای که هر ساله در کنار تربتش برقرار می شود شرکت داشته باشیم. از آنجائیکه امسال میهمان ویژه ریاست محترم جمهوری جناب دکتر احمدی نژاد بودندُ بی خیال ما شدند و فقط و فقط به کسانی که کارتهای مخصوص داشتند اجازه ورود دریافت کردند. من زیاد نگران نبودمُ چرا که منزل ما مشرف بر آرامگاه و بیش از چند منزل با آرامگاه فاصله نداشت. اگر چه سیمای استان فارس هم بصورت مستقیم برنامه ها را پوشش می دادُ اما هر آنچه که در مراسم اجرا شدُ از نزدیک ملاحظه کردم. رئیس جمهور سخنران ویژه بودند که در بیانات خودشان از سعدی و عشق و ارادتی که به پیامبر عظیم الشان و اهل بیت علیه السلام داشتند متذکر شدند. امیدواریم آنچه که سعدی در بوستان و گلستان آورده بتواند برای خردمندان و صاحبنظران و عالمان و حاکمانُ چراغ راهی باشد تا بتوان به سرمنزل مقصود رسید.

 

چند حکایت از گلستان سعدی
● جهل
یکی را از حکما شنیدم که می گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.
● غرور
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه ای غخرپشتهف سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است. گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
● دل آزرده
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟
● هنر
حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است. هرجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.
● اجل
دست و پا بریده ای هزار پایی بکشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست.
● صید
صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت. دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت ای برادران چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد.